دهه شصت

عکسها و خاطرات بچه های دهه شصت

دهه شصت

عکسها و خاطرات بچه های دهه شصت

دهه شصت
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

یک قصه واقعی ازیکی ازدوستان

شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۵۹ ب.ظ

سال 1355 با کلی خوشحالی والدینم که پسر دار شدن من به این دنیا پا گذاشتم. در سن دو سالگی هنوزدرست و حسابی زبون باز نکرده بودم که یادم دادن بگو "مرگ بر شاه" و در همان سال سیاه (1357) خدا شعار من و بچه های دیگر را قبول کرد و ما شدیم آینده ساز انقلاب اسلامی.

تا دو سال خر تو خر ، ترور و قتل و غوغا بود. صدام هم دید آب سر بالا میره اومد هفت تیرکشی حالا باید همش شب و نیمه شب به خودمون میلرزیدیم که یهو بمب نیاد تو سرمون در همین اثنا من رفتم مدرسه و همش جای درس باید شعار مرگ برصدام میدادیم یا پشت جبهه را نگه میداشتیم. مثلا شکلات بسته بندی میکردیم و با نامه ای درون آن به جبهه میفرستادیم و یا قرص و دارو جمع میکردیم و به جبهه میفرستادیم البته من نمیفرستادم دفاتری درون مساجد و مدارس بود که اجناس و کمکها را به انها میدادیم و اونا این کار را میکردن . ( این را برای کسایی گفتم که منتظر برای گزافه گویی هستند . )

خلاصه هر شب آژیر خطر هر روز مارش حمله و ............ ..

روزها هم سر کلاس تنبیه بود و چوب و فلک !!!!!!!!!!!

هر کسی درسش ضعیف بود باید فلک میشد یا حداقل با خط کش کف دستش میزدند چرا چون رزمنده ها جونشون را کف دستشون گذاشته بودند و ما باید درس میخوندیم که خون انها پای مال نشه.

سر تا سر هفته سهم ما دو تا فیلم بیشتر نبود یکی شبهای سه شنبه از کانال دو و یکی هم جمعه ها از کانال یک

همین و بس اینها همه بود تا کلاس پنجم رفتم که موشک باران های اقای صدام شروع شد و مدرسه ها کلا تعطیل شد و از طریق تلوزیون درس میخوندیم البته این را بگم خیلی خوشحال بودیم آن موقع نمیدانستیم که بعدا دودش در چشم خودمان میرود ولی خوب اقتضا سن بود و میگفتیم تعطیلی را عشقه و خوب بالطبع پای تلوزیون هم درس نمیخواندیم و فقط فکر بازی بودیم .

هر روز چند موشک بر سر مردم بیگناه تهران و شهرستانها میریختند و پشت بندش شهید بود و شهید و شهید

یادش به خیر اون وقتها بزرگترین بازی ما تیله بود و ما صبح تا شب تیله بازی میکردیم.

سال 67 شد و ایران قطعنامه را امضا کرد . دیگه جنگ تموم شد و تقریبا همه تو شک بودند تا حدود یک سال که خبر امد : روح خدا به خدا پیوست و دوباره ما وسط امتحانات ثلث سوم چهل روز تعطیل شدیم و نفهمیدیم که چطور امتحان دادیم و اکثر بچه ها یا تجدید آوردن یا مثل من یه ضرب رد شدن.

اون روزها گذشت و سال بعد شب تا صبح مینشستیم درب خانه اسیر ها یی که داشتن آزاد میشدن تا انها بیان و ما ببینیمشون خلاصه دستو پا شکسته سوم راهنمایی را تمام کردیم و دیگر موقع وارد شدن به بازار کار بود ولی چه کاری؟؟؟؟؟؟؟؟

اون موقع تازه ویدئو فیلم کوچیک باب شده بود و هر کس با شبی 500 تا 1000 تومن میتونست یکی با هزار بدبختی کرایه کنه .اگر شانس نمی اورد و گیر کمیته می افتاد حتی تا اعدام هم حکم داشتند که برایش صادر کنند .این موضوع را شاید جوانهای این دوره ندانند ولی آن زمان همه چی ممنون بود از قبیل شطرنج .تخته . هر نوع آلات موسیقی حتی سه تار انواع ورزش مثل تکواندو بوکس .به هر دلیلی شما میتونستی تا پای دار بری یک نفر از دوستان ما را در کرج در یک عروسی همراه تمپو و گیتار و چند چیز دیگر دستگیر میکنند و میگویند این وسایل حرام است و شما مرتد هستی این آقا هم میگوید اگر اینها حرام است پس این آهنگ خمینی ای امام را با چه چیزی زده اند.

ما در این گیر و دارها بزرگ شدیم به هر کاری دست زدیم

واویلا بود نه اینده ای و نه گذشته ای و نه هویتی .

نه توانستیم درس بخونیم و نه کار کنیم الان در اداره ای مشغولم ولی با یک ادم مرده فرقی ندارم هر روز صبح باید بریم سر کار وشب بر گردیم خونه و بخوابیم و دوباره فردا و فرداها شاید کسانی که در خارج از کشور این را میخوانند به من و امثال من بخندند ولی به باور کنید من و ما فرق کاباره با بار یا کازینو یا چیزهای دیگه را نمیدونیم

فرق ویسکی با عرق را نمیدانیم یک ویسکی در ایران میخری 50 هزار تومن که از الکل طبی و اسانس و شاید کمی ادرار سازنده ان در ایران است من نمیدانم چطوری ویسکی ها را خالی میکنند و همان طور پلمپ ان ها را پر میکنند

ولی تنها چیزی را که خوب بلدیم دروغ و ریا و کلاهبرداری است تنها جایی را که بلدیم مسجد و هیئت است فرق نماز جمعه با نماز میت را هم میدونیم و همینطور غسل جمعه با جنابت .

خوب قسمت ما هم این بود که عشق و حالمون فقط غسل جنابت جمعه ها باشه .تفریحمون هم عزاداری محرم باشه.

بله این قطره کوچکی از 33 سال عمر سوخته من و دیگران بود

هر کس این را در ان طرف مرزها میخواند برای ما دعا کند که شاید ما که نه ولی بچه های ما به حقوق اولیه خودشان برسند.

در آخر هم از همه خواننده ها معذرت میخوام چون من نویسنده نیستم و میدونم که اشتباه زیاد داشتم.

به قول آخوندها و افراد ریا کار : و من الله توفیق

نظرات  (۳)

یادش بخیر چه زود گذشت و چه قدر سخت
پاسخ:
آره هم زود گذشت و هم سخت
ممنون که سرزدی
من هم متولد55 هستم مطالبی که گفتی خیلی جنبه منفیش زیادبود همش اینی نبودکه توواقعیت وجود داشت عشق وحالهای خاص خودش روداشت که بچه های زمان الان شایدخوابشم نبسنن
پاسخ:
این مطلب از من نیست. خودم ننوشتم. از جای دیگه کپی کردم.
مطلب از خودتون نیست برادر! عقل و فکر که از خودتونه که هر چیزی رو کپی نکنین!
پاسخ:
خوب منم با عقلم این مطالب رو تایید کردم.
مطلب از من نیست ولی مورد تایید منه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی